|
وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم زیاد ازش فا صله نگرفتم هنوز همون المیرا م .وقتی دلم می گیره و می رم توی حیا ط روی خاکها می شینم و پاها ی برهنم سردی خاک و حس می کنه یا د اون روز هایی می افتم که هفت سا ل بیشتر نداشتم ٬ ما توی خونه ی مادر بزرگ زندگی می کردیم خونه ایی با کلی اتاق و حیا طی بزرگ که پر از دارو درخت بود .با حوضی که عید ها پر از ماهی می شد خونه ایی که مادر بزرگی پیر با لباس های رنگی و دستهای پینه بسته داشت و پدر بزرگی که قلما سنگ بدست همیشه ی خدا توی حیاط بود
ما چها ر خواهره قد و نیم قد بودیم که عصر ها روی درخت می نشستیم و گو جه سبز می خوردیم .می خندیدیم و شاد بودیم من مدرسه نمی رفتم صبحها که از خواب بیدار می شدم با پدر می رفتیم سر مزارع گندم .لای گندم ها می رفتم و سا عتها به آسمون نگاه می کرد م نور خورشید و دوست داشتم از گرماش لذت می بردم ٬گاهی وقتها از لای گندم ها لونه ی گنجشکی رو پیدا می کردم و جاشو خوب یاد می گرفتم تا دفعه ی بعد که می یام دوباره پیداش کنم . موقع نهار که خواهرام می خواستن از مدرسه برگردن می رفتم نون بگیرم نونی که ماشینی نبود و با دستهای پینه بسته ی زنی پخته می شد که وقتی می خندید چین و چروک صورتش بیشتر می شد . یه گاراژ توی حیاط بود که موقع تنبیه روونه ی اونجا می شدیم .گاراژی که سقفش پر از قارچ سمی بود پشت گاراژ یه جای فرو رفته بود که پر از کتاب بود کتابهایی که قایمکی درشون می آوردیم و عکس هاشو تماشا می کردیم . تابستونها چادر می گرفتیم زیر درخت سیب تا پدر بزرگ از بالای درخت سیبهارو بچینه و ما بگیریمش . و بعد مادر بزرگ صدامون کنه که چایی حاظره .. دامنهامونو پر گل محمدی می کردیم تا مادر بزرگ با هاشون مربا درست کنه ... یه روز از روز های پاییز که توی حیاط نشسته بودم صدایی از با لای درخت ها شنیدم خوب که نگاه کردم جغدی رو دیدم سریع رفتم پیش مادر بزرگ و وقتی بهش گفتم در جا رفت یه سینی برداشت توش آینه و آب و نون گذاشت و رفت زیر درخت وایستاد و بلند گفت:((خوش گلیبسن خوش قدم خانیم )).روز ها گذشت مادر بزرگ مریض شد .زن های چادری کنار ه رختخوابش نشستن و دعا خوندن .مادر بزرگ رفت ... از اون سال به بعد نه درخت سیب میو ه داد نه پدر خندید و نه پدر بزرگ قلماسنگ به دست گرفت ... یه روز از روز های پاییز اسباب کشی کردیم ... هنوز دلم می خواد برم توی همون دالانی که همیشه می ترسیدم تنهایی توش بازی کنم هنوز دوست دارم برم بالای پشت بوم و خرابه ی پشت خونرو با ترس تماشا کنم ... سالها از اون روزهای خوب می گذره .هر چند زمانه ماشینی تر می شه و مردمش مدرن تراما من بیشتر به گذشتم نزدیک می شم .هنوز همون المیرام فقط لباسهام برام تنگ تر شده و دنیا برام کوچیکتر... + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 17:9 توسط ا ل م ی ر ا |
|