|
پشت پنجره ی اتاق ایستادهام و تورا می بینم و گرمای بازوانی که زنجیرم می کند و این سو خودم را که دستانم سردتر از هوای بیرون است .... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 19:30 توسط ا ل م ی ر ا |
و سحر گاهان دوباره زاده خواهد شد از من شوقی که در آن تو را و جهان را دوست می دارم .آری من دوباره زاده خواهم شد..... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 19:27 توسط ا ل م ی ر ا |
در این شهر سگ ها با ارامش یکدیگر را می بو سند و عدالت از چشمهای کودکی که اسباب بازی هایش را قسمت می کند تا شریک با زی اش را از دست ندهد با لاتر نمی رود.... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 19:25 توسط ا ل م ی ر ا |
|