|
اینجا پشت پنجره نشستم و دارم اون بیرون ونگاه می کنم !برف باریده تا دلت بخواد زمین پر رد پاست معلوم نیست این آدم ها با این همه سرعت کجا رفتن !ولی من دلم می خواد برم اون طرفی که اصلا رد پایی طرفش نرفته!بده که آدم تمومه سهمش از زمستون و پاییز بشه انتگرال جبر و هذلولی !!!!خیلی کم میرم سراغ نقاشی ولی این کناره گیریه موقتم از همه چی دیدمو عوض کرده !این خوبه که دلم برای همه تنگ می شه هنوز کسایی هستن که زنگ می زنن حالمو می پرسن !نمی دونم کجاست اون جایی که این تکه هارو راحت کناره هم بذارم !ا ل م ی ر ا + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 0:57 توسط ا ل م ی ر ا |
|