|
گوشم سوراخ شد زبانم کوتاه و دستم از ارزو هایم بریده در ۱۰ سالگی پدر مرا فروخت به سید اصغر.سید اصغرقصاب بود گوشت سلاخی میکرد. ... سر خاب می زنند.حنا می گذارند گردنبنده عقده دور ه گردنم امی اندازند و مرا به غلامی این صید اصغر بزرگ در می آورند می چرخند می خندند .. پدر مست می کند و خواهرم می خندد و من عروس می شوم .شب است و و ترس در وجودم زوزه می کشدو این زیبا شدن هیچ تسلایی نیست بر زخم هایم .... سگ ها پارس می کنند ،شب در اعماقم جان می گیرد این اولین بار است که تنهای تنها هستم تاریک است اما خواب به چشمم نمی اید دستی گوشواره هایم را در می اورد کفشهایم،سنجاق موهایم ،لباسم ... وشب این شب تاریک و مرا به دندان قصاب به سلاخی میکشد.. + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 12:32 توسط ا ل م ی ر ا |
|