|
ما سه نفریم، من و فاتح و سلما .سه نقطه ی پایان هر نوشته ... پاتوقمان در یکی از باغ های قدیمی است، جایی در دورترین نقطه ی شهر آن هم پر از درخت چنار! ما عصر ها در باغ می نشینیم ،حرف میزنیم ، فکر می کنیم و می خندیم! تو جه کن به هر چیز مضحک و بی خودی می خندیم سلماباآن موهای قرمزش زیر نور خورشیدبیش تر از همیشه زیبا جلوه می کند . سلمای عزیز از مردهایی می گوید که آرزوی عشق بازی با او را دارند... فاتح در تمام طول مدتی که به حرفهای سلماگوش می دهد،سعی می کند به خودش به قبولاند که دیر یا زود سلما خواهد رفت ... فاتح عزیز یک احمق تمام عیار است ،چرا که حرفهای سلما را نمی فهمد .باور کن فاتح که او تنهابا ابن حرف ها می خواهد بگوید که اگر زودتر دست به کار نشوی او را ازدست خواهی داد. .دلم می خواهد داد بزنم بگویم الدنگ اگر کاری از دستت بر نمی آیدزودتر بگو چون من می خواهم به او بگویم که بو دنش زندگیست و بوسیدنش آرامش... از سلما جدا می شویم و با قدم هایی آهسته به راهمان ادامه می دهیم ،تمام طول راهمان از چشم های سلما پر می شود. .سکوتی سنگین بر من حکم فرماست، درعوض فاتح یکریز حرف میزند.گاهی وقتها سکوت اختیار می کند وبه نقطه ایی نا معلوم چشم می دوزد ودوباره حرف را از سرمی گیرد،در تمام این مدت تنها لب های زیباو شهوت انگیزی را می بینم که با تکراری مداوم به هم می خردتنها خواهش این لبها نوازش بی چون و چرایی بود که رو ی زمین بی جواب ماند. فاتح هم می رود .تنها می شوم. مغزم کار نمی کند،خود را به یک بار می رسانم داخل می شوم و در گوشه ای می نشینم .تلخی را در در گلویم احساس می کنم ساعتها دربار می نشینم انگار سالهاست که این موجودات دو پا را می شناسم .جرعه هایی ناکام از لب بطری می گیرم اجسام را می بینم که حرکتی دوار به سوی من دارندو سلمارا که عشوه ی ارزان می فروشد به سمتش می روم، مرا می بیند ،لب هایش را از لب های مردی دیگر جدا می کند،بلند می شودو به سویم می آید ،کمکم می کند تا تعادلم را حفظ کنم ، مرا به اتاقی در پشت بار هدایت میکند.چند دقایقی سپری میشود سلما را می بینم که گرمی انگشانش گرمای بدنم را دو چندان می کند، بی اختیار محوش می شوم ،جست و خیزی یکریز به سوی هم که نا گزیر کلاممان در نمی گیرد ... صبح شده ،سلما هم رفته.لباس می پوشم و به راه می افتم تا عصر که فاتح را خواهم دید آنقدر با خودم کلنجار می روم که بلاخره فاتح را می بینم ،جرات ندارم از سلما حرفی بزنم فاتح هم چیزی نمی گوید به درخت های چنار می رسیم ،بوی سلما می آید .یک فوج کلاغ از بالای سرمان رد می شود ،و سکوت فاتح و هیاهوی درون مرا بهم می ریزد . تکراری مداوم از پس ثانیه ها من ،فاتح ،سلما... ساعتها می گزد ،سلما می رود فاتح هم همین طور... دیشب سلما طمع لبهای شهوت انگیزی را چشید که من قبل از اشنایی با او در اتاقی تاریک و نمور چشیده بودم . روز ها از پی هم می گذرد ما سه نقطه ی ساکت روی لبه های جوب راه می رویم و تنها شاید هر سه به این می اندیشیم که همه چیز از بازی شروع می شود و این دایره را پای بیرون شدنی نیست . من.. + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 21:2 توسط ا ل م ی ر ا |
|