|
سال ۱۹۷۸ما در حال جنگیم. اینجا به جزجنگ چیز دیگه ای نیست یا باید کشته بشی یا باید بکشی این قانونه جنگه!اسلحت تمومه زندگیته خودت باید به فکر خودت باشی چون کسی به دادت نمی رسه فقط زیر پتو مال خودتی اونم اگه کسی بی تخت نمونده باشه .
دیشب دهکده ی کانتازی یا رو بهم ریختیم بچه هارو قتل عام کردیم و به مرده ها تجاوز کردیم . الیشا تنها زنه گروه !گستاخ و خطرناک .موهای بلند و بوری داره صورتی سفید با لب های گوشتی آویزون که منو یاد زنم گاستا می ندازه .الیشای تنها با لباس جنگی معصومیت نداره اینجا پشت خاک ریز ها پشت سنگرها همه چیز مفهوم خودشونو از دست میدن ... از تپه ها بالا میرم و تنها فکری که داریم اینه ایا دوباره لذت پایین اومدن و میتونیم بچشییم اینجا هر لحظه زندگی در حال پایانه ما شلیک می کنیم مرگ هم سنگری هامونو می بینیم و دوباره شلیک می کنیم ! امروز که خورشید بالای آسمون بود با کمترین قطره ی اب وسط صحرای گاستانیکا بودیم مغز هامون مثل پاهامون کار نمی کرد فردریک اسلحشو در آورد گذاشت روی پیشونیش و شلیک کرد ما به راهمون ادامه دادیم و تنها به راه رفتن فکر کردیم ما اینجا از کل زمین تنها یک چیز داریم دو پا برای ایستادن .ما به خونه هامون بر می گردیم بی دست بی قلب ما با همه چیزی که داریم برمی گردیم اما به چیز هایی که جنگ از ما گرفته نمی تونیم بر گردیم تا نیمه تو آب فرو میریم با پای خون آلود و پوتین های پاره راه میریم از گشنگی تلف میشیم .ما مترسک های جنگ اینجا کشته میشیم... + نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 14:14 توسط ا ل م ی ر ا |
|