تبليغاتX
سوپورگه

سوپورگه

تکه تکه جمش می کنی یهو به خودت می یای و می بینی همشو یک جا بردن .......

نعشکش!!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 22:2 توسط ا ل م ی ر ا |


وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم زیاد ازش فا صله نگرفتم هنوز همون المیرا م .وقتی دلم می گیره و می رم توی حیا ط روی خاکها می شینم و پاها ی برهنم سردی خاک و حس می کنه یا د اون روز هایی می افتم که هفت سا ل بیشتر نداشتم ٬ ما توی خونه ی مادر بزرگ زندگی می کردیم خونه ایی  با  کلی اتاق و حیا طی بزرگ که  پر از دارو درخت بود .با حوضی که عید ها پر از ماهی می شد خونه ایی که مادر بزرگی  پیر با لباس های رنگی و دستهای پینه بسته داشت و پدر بزرگی که قلما سنگ بدست همیشه ی خدا توی حیاط بود

ما چها ر خواهره قد و نیم قد بودیم که عصر ها روی درخت می نشستیم و گو جه سبز می خوردیم .می خندیدیم و شاد بودیم

من مدرسه نمی رفتم صبحها که از خواب بیدار می شدم  با پدر می رفتیم سر مزارع گندم .لای گندم ها می رفتم و سا عتها به آسمون  نگاه  می کرد م  نور خورشید و دوست داشتم از گرماش لذت می بردم  ٬گاهی وقتها از لای گندم ها لونه ی گنجشکی رو پیدا می کردم و جاشو خوب یاد می گرفتم تا دفعه ی بعد که می یام دوباره پیداش کنم .

موقع نهار که خواهرام می خواستن از مدرسه برگردن  می رفتم نون بگیرم نونی که ماشینی نبود و با دستهای پینه بسته ی زنی پخته می شد که وقتی می خندید چین و چروک صورتش بیشتر می شد .

یه گاراژ توی حیاط بود که موقع تنبیه روونه ی اونجا می شدیم .گاراژی که سقفش پر از قارچ سمی بود پشت گاراژ یه جای فرو رفته بود که پر از کتاب بود کتابهایی که قایمکی درشون می آوردیم و عکس هاشو تماشا می کردیم .

تابستونها چادر می گرفتیم زیر درخت سیب تا پدر بزرگ از بالای درخت سیبهارو بچینه و ما بگیریمش . و بعد مادر بزرگ صدامون کنه که چایی حاظره ..

دامنهامونو پر گل محمدی می کردیم تا مادر بزرگ با هاشون مربا درست کنه ...

یه روز از روز های پاییز که توی حیاط نشسته بودم صدایی از با لای درخت ها شنیدم خوب که نگاه کردم جغدی رو دیدم  سریع رفتم پیش مادر بزرگ و وقتی بهش گفتم در جا رفت یه سینی برداشت توش آینه و آب و نون گذاشت و رفت زیر درخت وایستاد و  بلند گفت:((خوش گلیبسن خوش قدم خانیم )).روز ها گذشت مادر بزرگ مریض شد .زن های چادری کنار ه رختخوابش نشستن و دعا خوندن .مادر بزرگ رفت ...

از اون سال به بعد نه درخت سیب میو ه داد نه پدر خندید و نه پدر بزرگ قلماسنگ به دست گرفت ...

یه روز از روز های پاییز اسباب کشی کردیم ...

هنوز دلم می خواد برم توی همون دالانی که همیشه می ترسیدم تنهایی توش بازی کنم هنوز دوست دارم برم بالای پشت بوم و خرابه ی پشت خونرو با ترس تماشا کنم ...

سالها از اون روزهای خوب می گذره .هر چند زمانه ماشینی تر می شه و     مردمش مدرن تراما  من بیشتر به گذشتم نزدیک می شم .هنوز همون المیرام فقط لباسهام  برام تنگ تر شده و دنیا برام کوچیکتر...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 17:9 توسط ا ل م ی ر ا |


اینجا پشت پنجره نشستم و دارم اون بیرون ونگاه می کنم !برف باریده تا دلت بخواد زمین پر رد پاست معلوم نیست این آدم ها با این همه سرعت کجا رفتن !ولی من دلم می خواد برم اون طرفی که اصلا رد پایی طرفش نرفته!بده که آدم تمومه سهمش از زمستون و پاییز بشه انتگرال جبر و هذلولی !!!!خیلی کم میرم سراغ نقاشی ولی این کناره گیریه موقتم از همه چی دیدمو عوض کرده !این خوبه که دلم برای همه تنگ می شه هنوز کسایی هستن که زنگ می زنن حالمو می پرسن !نمی دونم کجاست اون جایی که این تکه هارو راحت کناره هم بذارم !ا ل م ی ر ا 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 0:57 توسط ا ل م ی ر ا |


من هنوز نفس می کشم !

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386 12:4 توسط ا ل م ی ر ا |


آجر روی آجر می ذاره ./می خواد پنجره هارو بگیره /که این نور لعنتی /این اذان صبح /این الله اکبر وارد خونه نشه /که آشنا/ اون یاروی بی همه چیز/ نیاد و همه چیزه شو ببره /که انگشتاشون زمزمه نشه رو ی بدنش /که حرف و حدیث/ چرخ نخوره بیاد خرابش بکنه /که دوری/ که چشم دیدن آدم هارو نداره /حالش از اسمونه با لا ی سرش بهم می خوره/ که سر صبح /این خورشید لعنتی بیادو جلوی چشمهاشو بگیره/ تا این تاریکی رو نبینه /آجر روی آجر.

روز ها از پی روز های دیگه/ ثانیه به دقیقه/ دقیقه به ساعت /

بند می شه آجر روی آجر/

شب شده/ اتاق تاریک تاریکه /.نوری نیست/ حرفی نیست /حدیثی نیست/ کسی                      نیست که بیاد تنهایش بدزده /خیالش آسودست /پنجره هارو باآجر گرفته/

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 18:21 توسط ا ل م ی ر ا |


 لا ی انگشتای نحیفش بود

روشنش کرد

آخریش بود

 پشیمون شد

هی فوتش کرد

اما اون جزغاله شد !

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 16:55 توسط ا ل م ی ر ا |


سنی گوردیگیم زامان /خزل آییدی/هاوا بولوطلانمیش /ماوی  یاغماق ایستیر دی /بیر یوا سیز گوش تکین گلدون /پاپیروسو منیم پاپروسوملا آلیشدیردون /یاغیش یاغماق توتوب منی له بیر لشدون /ساعات دار ثانیه لریم گئجه و گوندوز شارکی لاریم سنین اولدی/نچه بله آی لار کچیب /یاز گونودور /هاوا دومان  /اورگیم تک آغیر بیر نیسکیل ده سیخیلیر /آنجاخ گوزوم قاپیدا/بلکده بیری گلجک پاپروسوما ات گتیرجک

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 0:37 توسط ا ل م ی ر ا |


تو هم با من بیا

شب که شد

 می رویم به اسکله

ودکا می خوریم

عر بده می زنیم !

با دریا یکی می شویم

صبح هنگام با لبخند دختری

به دنیا سلام می دهیم

....

تو هم با من بیا

نه به خاطرشب 

نه به خاطر اسکله

بلکه به خاطر ه  دختری که

ودکا به دستش

رویا های مارا

با اشک های شورش

تا اقیانوسها می بر د

فتانه!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 21:11 توسط ا ل م ی ر ا |


+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386 21:9 توسط ا ل م ی ر ا |


از کلماتی که جبرم کرده اند ممنونم !از رادیکالی که زیرش شکستم سپاسگذارو از این حس جدید بی نهایت دلگیر

مالیخولیا...........

تا اسم چیز هایی را که گم کرده ام پیدا نکنم بر نمی گردم .

از لینک ها و نظر ها ممنون

ا ل م ی ر ا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 12:13 توسط ا ل م ی ر ا |


گوشم سوراخ شد زبانم کوتاه و دستم از ارزو هایم بریده در ۱۰ سالگی پدر مرا فروخت به سید اصغر.سید اصغرقصاب بود گوشت سلاخی میکرد. ...

سر خاب می زنند.حنا می گذارند گردنبنده عقده دور ه گردنم امی اندازند و مرا به غلامی این صید اصغر بزرگ در می آورند می چرخند می خندند ..

پدر مست می کند و خواهرم  می خندد  و من عروس می شوم  .شب است و و ترس در  وجودم زوزه می کشدو این زیبا شدن هیچ تسلایی نیست بر زخم هایم ....

سگ ها پارس می کنند ،شب در اعماقم جان می گیرد این اولین بار است که تنهای تنها هستم تاریک  است اما خواب به چشمم نمی اید  دستی گوشواره هایم را در می اورد کفشهایم،سنجاق موهایم ،لباسم ... وشب این شب تاریک و مرا به دندان قصاب به سلاخی میکشد..

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 12:32 توسط ا ل م ی ر ا |


 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 16:27 توسط ا ل م ی ر ا |


ما سه نفریم، من و فاتح و سلما .سه نقطه ی پایان هر نوشته ...

پاتوقمان در یکی از باغ های قدیمی است، جایی در دورترین نقطه ی شهر آن هم پر از درخت چنار!

ما عصر ها در باغ می نشینیم ،حرف میزنیم ، فکر می کنیم و می خندیم! تو جه کن به هر چیز مضحک و بی خودی می خندیم

سلماباآن موهای قرمزش زیر نور خورشیدبیش تر از همیشه زیبا جلوه می کند .

سلمای عزیز از مردهایی می گوید که آرزوی عشق بازی با او را دارند...

فاتح در تمام طول مدتی که به حرفهای سلماگوش می دهد،سعی می کند به خودش به قبولاند که دیر یا زود سلما خواهد رفت ...

فاتح عزیز یک احمق تمام عیار است ،چرا که حرفهای سلما را نمی فهمد .باور کن فاتح که او تنهابا ابن حرف ها می خواهد بگوید که اگر زودتر دست به کار نشوی او را ازدست خواهی داد.

.دلم می خواهد داد بزنم بگویم الدنگ اگر کاری از دستت بر نمی آیدزودتر بگو چون من می خواهم به او بگویم که بو دنش زندگیست و بوسیدنش آرامش...

از سلما جدا می شویم و با قدم هایی آهسته به راهمان ادامه می دهیم ،تمام طول راهمان از چشم های سلما پر می شود.

.سکوتی سنگین بر من حکم فرماست، درعوض فاتح یکریز حرف میزند.گاهی وقتها سکوت اختیار می کند وبه نقطه ایی نا معلوم چشم می دوزد

ودوباره حرف را از سرمی گیرد،در تمام این مدت تنها لب های زیباو شهوت انگیزی را می بینم که با تکراری مداوم به هم می خردتنها خواهش این لبها نوازش بی چون و چرایی بود که رو ی زمین بی جواب ماند.

فاتح هم می رود .تنها می شوم. مغزم کار نمی کند،خود را به یک بار می رسانم داخل می شوم و در گوشه ای می نشینم .تلخی را در در گلویم احساس می کنم ساعتها دربار می نشینم انگار سالهاست که این موجودات دو پا را می شناسم .جرعه هایی ناکام از لب بطری می گیرم اجسام را می بینم که حرکتی دوار به سوی من دارندو سلمارا که عشوه ی ارزان می فروشد به سمتش می روم، مرا می بیند ،لب هایش را از لب های مردی دیگر جدا می کند،بلند می شودو به سویم می آید ،کمکم می کند تا تعادلم را حفظ کنم ، مرا به اتاقی در پشت بار هدایت میکند.چند دقایقی سپری میشود سلما را می بینم که گرمی انگشانش گرمای بدنم را دو چندان می کند، بی اختیار محوش می شوم ،جست و خیزی یکریز به سوی هم که نا گزیر کلاممان در نمی گیرد ...

صبح شده ،سلما هم رفته.لباس می پوشم و به راه می افتم تا عصر که فاتح را خواهم دید آنقدر با خودم کلنجار می روم که بلاخره فاتح را می بینم ،جرات ندارم از سلما حرفی بزنم فاتح هم چیزی نمی گوید به درخت های چنار می رسیم ،بوی سلما می آید .یک فوج کلاغ از بالای سرمان رد می شود ،و سکوت فاتح و هیاهوی درون مرا بهم می ریزد . تکراری مداوم از پس ثانیه ها من ،فاتح ،سلما...

ساعتها می گزد ،سلما می رود فاتح هم همین طور...

دیشب سلما طمع لبهای شهوت انگیزی را چشید که من قبل از اشنایی با او در اتاقی تاریک و نمور چشیده بودم .

روز ها از پی هم می گذرد ما سه نقطه ی ساکت روی لبه های جوب راه می رویم و تنها شاید هر سه به این می اندیشیم که همه چیز از بازی شروع می شود و این دایره را پای بیرون شدنی نیست .

من..

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 21:2 توسط ا ل م ی ر ا |


سال ۱۹۷۸ما در حال جنگیم. اینجا به جزجنگ چیز دیگه ای نیست یا باید کشته بشی  یا باید بکشی این قانونه جنگه!اسلحت تمومه زندگیته  خودت باید به فکر خودت باشی چون کسی به دادت نمی رسه فقط زیر پتو مال خودتی اونم اگه کسی بی تخت نمونده باشه .

دیشب دهکده ی  کانتازی یا رو بهم ریختیم بچه هارو قتل عام کردیم و به مرده ها تجاوز کردیم .

الیشا تنها زنه گروه !گستاخ و خطرناک .موهای بلند و بوری داره صورتی سفید با لب های گوشتی آویزون که منو یاد زنم گاستا می ندازه .الیشای تنها با لباس جنگی معصومیت نداره اینجا پشت خاک ریز ها پشت سنگرها همه چیز مفهوم خودشونو از دست میدن ...

از تپه ها بالا میرم و تنها فکری که داریم اینه ایا دوباره لذت پایین اومدن و میتونیم بچشییم اینجا هر لحظه زندگی در حال پایانه

ما شلیک می کنیم مرگ هم سنگری هامونو می بینیم و دوباره شلیک می کنیم !

امروز که خورشید بالای آسمون بود با کمترین قطره ی اب وسط صحرای گاستانیکا بودیم   مغز هامون مثل پاهامون کار نمی کرد فردریک اسلحشو در آورد گذاشت روی پیشونیش و شلیک کرد ما به راهمون ادامه دادیم و تنها به راه رفتن فکر کردیم

ما اینجا از کل زمین تنها یک چیز داریم دو پا برای ایستادن .ما به خونه هامون بر می گردیم بی دست بی قلب ما با همه چیزی که داریم  برمی گردیم اما به چیز هایی که جنگ از ما گرفته نمی تونیم بر گردیم تا نیمه تو آب فرو میریم با پای خون آلود و پوتین های پاره راه میریم از گشنگی تلف میشیم .ما مترسک های جنگ اینجا کشته میشیم... 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 14:14 توسط ا ل م ی ر ا |


من تنها نیستم

 اگر چشم هایم را ببندم

حتمن

 دور و ورم شلوغ می شود

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385 10:7 توسط ا ل م ی ر ا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

چه اهمیتی دارد چند ساله ام و چه کار ه!فقط همین، هستم !


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

جمع استیفلرها
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

هفته دوم اسفند 1386

هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385



پیوندها

کمی شبیه فردا
یه وبلاگ گروهی
ایدین
علی مرادی
عقاید از دست رفته ی یک دلقک
angolof
دختر شرقی
عمو خر چنگ
بی خیالی های کسی که دیگر نیست
triple1
رژه بر پهنه ی دریای اژه
باهات
یه سالن بیلیارد
تفنگ
کاسه
نمی تازد این اسب چوبین
یوسف عزیز
از راوی
دارکوبان
یک میلیون امضا
حرفها...آدم ها رادرک نمی کنند ...به درک!
وحید ضیایی
علي
!!!!
بن بست
نوشته های یک سر دبیر تنها
سکسکه های یک مست
کاسه
ستارهی قطبی
DONKEN here
تخته سیاه
cng room
مسخ
البا
بیرون تر از نگاه
فریداااااااااااااااااااااااااااا
تلواسه
پرتغال
مجید ایزد پناه
سا ناز
چگونه می شود به کسی که مرده است بگویید
با زان
معلق
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


Erorr in Your Internet Explorer !!!

Music Weblog