|
دشمن عزیز .می گم عزیز چون دشمنامم دوست دارم .کاش خودتو معرفی می کردی............ + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 14:0 توسط ا ل م ی ر ا |
چند ماهی میشه که دور از همه دارم زندگیه می کنم
جای همتون خالیه حتی اون هایی که بلدن به من فحش بدن .اخه من دشمنامم دوست دارم.. + نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 18:11 توسط ا ل م ی ر ا |
پشت پنجره ی اتاق ایستادهام و تورا می بینم و گرمای بازوانی که زنجیرم می کند و این سو خودم را که دستانم سردتر از هوای بیرون است .... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 19:30 توسط ا ل م ی ر ا |
و سحر گاهان دوباره زاده خواهد شد از من شوقی که در آن تو را و جهان را دوست می دارم .آری من دوباره زاده خواهم شد..... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 19:27 توسط ا ل م ی ر ا |
در این شهر سگ ها با ارامش یکدیگر را می بو سند و عدالت از چشمهای کودکی که اسباب بازی هایش را قسمت می کند تا شریک با زی اش را از دست ندهد با لاتر نمی رود.... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 19:25 توسط ا ل م ی ر ا |
اینجا سرد است ما پشت ویترینه مغازه ها یخ می زنیم
روزنامه چی ها عاشقمان می شوند ما از خنده خیس می شویم ....... + نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 20:4 توسط ا ل م ی ر ا |
توسط: فرناز- جیم ۸ ساله + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 4:46 توسط ا ل م ی ر ا |
دست هایت را از روی شانه هایم بردار
تنهاییم دو برابر می شود.......... + نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387 12:42 توسط ا ل م ی ر ا |
به او مي گويند چرا طور ديگري هستي تصور نمي كنند ممكن است كسي را كشته باشد يا ديگري او را كشته باشد عده اي خيال مي كنند از زور بيكاريست عده اي نمي بينند كه او راه مي رود و هي راه مي رود وبعد هم روزي هم او كاري مي كند كه مفهوم مرگ و مير طور ديگري جلوه كند طوري شبيه بيكاري يا همان راه رفتن. توسط(میم جیم) + نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 5:50 توسط ا ل م ی ر ا |
فراموشی آب رودخانه ئیست که از حرکت ایستاده است. روزگاری مردی آنجا در اعماق تاریکش ماهیان بسیار می گرفت. می گویند مرد در یکی از همین روزهای ماهیگیری مو قع بازگشت راه خانه اش را گم کرد. فی الفور آب رودخانه در بستر تمامی آب راههای منتهی به خانه ی مرد از حرکت ایستاد. مردم آنجا به یادبود آن مرد اسم آن رودخانه را گذاشتند رودخانه ی فراموشی. ................................. امروز سالهای بسیار از عمر آن واقعه و آن رودخانه می گذرد. اغلب مردم اینجا می دانند اسم رودخانه ای که در آبادی اشان جاریست (فراموشیست) اما اکثرشان نمی دانند چرا اسم این رودخانه را گذاشتند فراموشی. توسط(م ج) + نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 1:32 توسط ا ل م ی ر ا |
هوا منددی حیات یاشائیشین مننن آلیر... (هوا در من است زندگی حیاتش را از من می گیرد....) + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 17:27 توسط ا ل م ی ر ا |
عر یان تر از تمام زنان شهر٬ امشب تا لار خاموش بایدش نور را به گریه در خواهم آورد....
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 21:35 توسط ا ل م ی ر ا |
تکه تکه جمش می کنی یهو به خودت می یای و می بینی همشو یک جا بردن ....... نعشکش!! + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 22:2 توسط ا ل م ی ر ا |
وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم زیاد ازش فا صله نگرفتم هنوز همون المیرا م .وقتی دلم می گیره و می رم توی حیا ط روی خاکها می شینم و پاها ی برهنم سردی خاک و حس می کنه یا د اون روز هایی می افتم که هفت سا ل بیشتر نداشتم ٬ ما توی خونه ی مادر بزرگ زندگی می کردیم خونه ایی با کلی اتاق و حیا طی بزرگ که پر از دارو درخت بود .با حوضی که عید ها پر از ماهی می شد خونه ایی که مادر بزرگی پیر با لباس های رنگی و دستهای پینه بسته داشت و پدر بزرگی که قلما سنگ بدست همیشه ی خدا توی حیاط بود
ما چها ر خواهره قد و نیم قد بودیم که عصر ها روی درخت می نشستیم و گو جه سبز می خوردیم .می خندیدیم و شاد بودیم من مدرسه نمی رفتم صبحها که از خواب بیدار می شدم با پدر می رفتیم سر مزارع گندم .لای گندم ها می رفتم و سا عتها به آسمون نگاه می کرد م نور خورشید و دوست داشتم از گرماش لذت می بردم ٬گاهی وقتها از لای گندم ها لونه ی گنجشکی رو پیدا می کردم و جاشو خوب یاد می گرفتم تا دفعه ی بعد که می یام دوباره پیداش کنم . موقع نهار که خواهرام می خواستن از مدرسه برگردن می رفتم نون بگیرم نونی که ماشینی نبود و با دستهای پینه بسته ی زنی پخته می شد که وقتی می خندید چین و چروک صورتش بیشتر می شد . یه گاراژ توی حیاط بود که موقع تنبیه روونه ی اونجا می شدیم .گاراژی که سقفش پر از قارچ سمی بود پشت گاراژ یه جای فرو رفته بود که پر از کتاب بود کتابهایی که قایمکی درشون می آوردیم و عکس هاشو تماشا می کردیم . تابستونها چادر می گرفتیم زیر درخت سیب تا پدر بزرگ از بالای درخت سیبهارو بچینه و ما بگیریمش . و بعد مادر بزرگ صدامون کنه که چایی حاظره .. دامنهامونو پر گل محمدی می کردیم تا مادر بزرگ با هاشون مربا درست کنه ... یه روز از روز های پاییز که توی حیاط نشسته بودم صدایی از با لای درخت ها شنیدم خوب که نگاه کردم جغدی رو دیدم سریع رفتم پیش مادر بزرگ و وقتی بهش گفتم در جا رفت یه سینی برداشت توش آینه و آب و نون گذاشت و رفت زیر درخت وایستاد و بلند گفت:((خوش گلیبسن خوش قدم خانیم )).روز ها گذشت مادر بزرگ مریض شد .زن های چادری کنار ه رختخوابش نشستن و دعا خوندن .مادر بزرگ رفت ... از اون سال به بعد نه درخت سیب میو ه داد نه پدر خندید و نه پدر بزرگ قلماسنگ به دست گرفت ... یه روز از روز های پاییز اسباب کشی کردیم ... هنوز دلم می خواد برم توی همون دالانی که همیشه می ترسیدم تنهایی توش بازی کنم هنوز دوست دارم برم بالای پشت بوم و خرابه ی پشت خونرو با ترس تماشا کنم ... سالها از اون روزهای خوب می گذره .هر چند زمانه ماشینی تر می شه و مردمش مدرن تراما من بیشتر به گذشتم نزدیک می شم .هنوز همون المیرام فقط لباسهام برام تنگ تر شده و دنیا برام کوچیکتر... + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 17:9 توسط ا ل م ی ر ا |
اینجا پشت پنجره نشستم و دارم اون بیرون ونگاه می کنم !برف باریده تا دلت بخواد زمین پر رد پاست معلوم نیست این آدم ها با این همه سرعت کجا رفتن !ولی من دلم می خواد برم اون طرفی که اصلا رد پایی طرفش نرفته!بده که آدم تمومه سهمش از زمستون و پاییز بشه انتگرال جبر و هذلولی !!!!خیلی کم میرم سراغ نقاشی ولی این کناره گیریه موقتم از همه چی دیدمو عوض کرده !این خوبه که دلم برای همه تنگ می شه هنوز کسایی هستن که زنگ می زنن حالمو می پرسن !نمی دونم کجاست اون جایی که این تکه هارو راحت کناره هم بذارم !ا ل م ی ر ا + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 0:57 توسط ا ل م ی ر ا |
من هنوز نفس می کشم ! + نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386 12:4 توسط ا ل م ی ر ا |
آجر روی آجر می ذاره ./می خواد پنجره هارو بگیره /که این نور لعنتی /این اذان صبح /این الله اکبر وارد خونه نشه /که آشنا/ اون یاروی بی همه چیز/ نیاد و همه چیزه شو ببره /که انگشتاشون زمزمه نشه رو ی بدنش /که حرف و حدیث/ چرخ نخوره بیاد خرابش بکنه /که دوری/ که چشم دیدن آدم هارو نداره /حالش از اسمونه با لا ی سرش بهم می خوره/ که سر صبح /این خورشید لعنتی بیادو جلوی چشمهاشو بگیره/ تا این تاریکی رو نبینه /آجر روی آجر.
روز ها از پی روز های دیگه/ ثانیه به دقیقه/ دقیقه به ساعت / بند می شه آجر روی آجر/ شب شده/ اتاق تاریک تاریکه /.نوری نیست/ حرفی نیست /حدیثی نیست/ کسی نیست که بیاد تنهایش بدزده /خیالش آسودست /پنجره هارو باآجر گرفته/ + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 18:21 توسط ا ل م ی ر ا |
لا ی انگشتای نحیفش بود
روشنش کرد آخریش بود پشیمون شد هی فوتش کرد اما اون جزغاله شد ! + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 16:55 توسط ا ل م ی ر ا |
سنی گوردیگیم زامان /خزل آییدی/هاوا بولوطلانمیش /ماوی یاغماق ایستیر دی /بیر یوا سیز گوش تکین گلدون /پاپیروسو منیم پاپروسوملا آلیشدیردون /یاغیش یاغماق توتوب منی له بیر لشدون /ساعات دار ثانیه لریم گئجه و گوندوز شارکی لاریم سنین اولدی/نچه بله آی لار کچیب /یاز گونودور /هاوا دومان /اورگیم تک آغیر بیر نیسکیل ده سیخیلیر /آنجاخ گوزوم قاپیدا/بلکده بیری گلجک پاپروسوما ات گتیرجک + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 0:37 توسط ا ل م ی ر ا |
تو هم با من بیا
شب که شد می رویم به اسکله ودکا می خوریم عر بده می زنیم ! با دریا یکی می شویم صبح هنگام با لبخند دختری به دنیا سلام می دهیم .... تو هم با من بیا نه به خاطرشب نه به خاطر اسکله بلکه به خاطر ه دختری که ودکا به دستش رویا های مارا با اشک های شورش تا اقیانوسها می بر د فتانه!!!! + نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 21:11 توسط ا ل م ی ر ا |
|